تبليغاتX
گسترش سرمایه‌داری وتقسیم کار -کانون وحدت دانش‌جویان دانشگاه آزاد تبریز

کانون ِ وحدت ِ دانش‌جویان ِ دانش‌گاه ِ آزاد ِ تبریز -بشتاب رفیق! دنیا یِ کهنه پشت ِ سر ِ توست...

  گسترش سرمایه‌داری وتقسیم کار
عارف آهنی:در ادامه سلسله جلسات درس‌گفتارهای سیدجواد طباطبایی درباره «اندیشه فلسفی ماركس» چهارشنبه هفته گذشته آخرین نشست با حضور دانشجویان و علاقه‌مندان فلسفه و جامعه‌شناسی در موسسه مطالعاتی اندیشه سیاسی‌ـ‌ اقتصادی برگزار شد. آنچه در پی می‌آید خلاصه‌ای از مباحث مطرح‌شده در جلسه پایانی این درس‌گفتارهاست:
در جلسه پیش در مورد کتاب ایدئولوژی آلمانی که کتاب بسیار مهمی است و در تحول فکری مارکس بسیار حائز اهمیت است، بحث کردیم. این کتاب اولین گسست مهم در فکر مارکس از هگل و هگلیان چپ بود. ولی این کتاب به اندازه کافی پخته نبود و مارکس خوشحال شد که به چاپ نرسید بدین دلیل که از نظر وی این کتاب چیزی بود که خود را در آیینه آن شناخت و به ماهیت فکر خود پی برد. مارکس در این کتاب مسئله تقسیم کار را بسیار مهم می‌داند و به تالی‌های آن نیز اشاره می‌کند. قبل از پرداختن به این موضوع باید به این نکته اشاره کنیم که مارکس در مواردی موضع‌گیری‌های بسیار مدرنی می‌كند، مثلا آنجا که از انقلاب بورژوایی صحبت می‌کند که مناسبات فئودالی را به وسیله انقلاب بر هم زد. ولی این نظرات مانع از این نیست که مارکس دیدگاه انقلابی بعدی خود را تدوین نکند و در مورد انقلاب بعدی سخن به میان نیاورد؛ همان دیدگاه ضد‌مدرنی كه در نوشته‌های او از سال 1845 تا بیانیه حزب کمونیسم جریان دارد. یکی از موارد موضع‌گیری‌های ضد‌مدرن مارکس به‌رغم ظاهر مدرن آن، همانا ارزیابی جامعه سرمایه‌داری است که در حال بسط پیدا کردن است. مارکس موضع‌گیری‌ای درباره آینده‌ دارد که تکرار گذشته است و همانا رسیدن به کمون اولیه است. مارکس در ادامه بحث تقسیم کار که خصوصا با گسترش سرمایه‌داری سیطره پیدا کرده است با بهره‌گیری از نظر هگل در مورد کار بحث می‌کند. هگل می‌گوید کار انسان ادامه شخصیت انسان است و از طریق کار، ماهیت انسان، خودش را تحقق می‌بخشد. اما مارکس می‌گوید کار تبلور وجود انسان است در یک عین خارجی و چون این عین خارجی است پس شئ است، پس انسان خود را در یک شئ متحول می‌کند و بخشی از انسان شئ می‌شود. از سوی دیگر مارکسیست‌ها هم در این‌باره بسیار بحث کرده‌اند مخصوصا در مورد اصطلاح از خودبیگانگی که مارکس در مواردی از آن استفاده کرده است و در کل یک اصطلاح هگلی است. همچنان‌که آلتوسر نشان داد مارکس از بسیاری از مباحث اولیه خودش عدول کرده است و اصطلاح از خودبیگانگی هم کاملا مقوله‌ای هگلی است و کلا هگل بحث از خودبیگانگی را به دو صورت به کار برده است: 1- از خود بیگانه شدن 2- از خود بیرون آمدن و از طریق کار در عالم خارج تصرف کردن
مارکس از طریق تقسیم کار و اینکه انسان بخشی از وجود خود را در اشیایی که تولید کرده می‌دمد و بخشی از انسان در آن ظاهر می‌شود، به این نتیجه رسید که در انسان نوعی از خودبیگانگی در مناسبات کار و تولید صورت می‌گیرد. مارکس از طریق معلوماتی که از گذشته دارد و همچنین سفرنامه‌هایی که در آن زمان از مناطق دورافتاده مثل استرالیا به دست می‌آمد تصوری از گذشته داشت که بر این مبنا باید مناسبات موجود را بر هم بزنیم و مناسبات قدیم دوباره تکرار شوند، و در ادامه مارکس به وسیله مقدماتی که از نقد هگل و توضیح اینکه فلسفه و مناسبات فلسفه راه به جایی نمی‌برد و بلکه باید علم تاریخ جدیدی را تدوین کرد به این نتیجه‌گیری مهم و عجیب می‌رسد که این مناسبات سرمایه‌داری باید به هم بخورد؛ این کار به وسیله پرولتاریا صورت می‌پذیرد و در این صورت نه‌تنها پرولتاریا آزاد خواهد شد بلکه آزادی آن به معنای آزادی کل طبقات است و انقلاب آنها به نفع تمام طبقات است چون تمام طبقات لغو خواهند شد. بدین‌ترتیب وضعیت آینده عبارت خواهد بود از شرایطی که در آن هر شخص صبح به ماهیگیری می‌رود و ظهر به شکار و عصر گوسفندان را به چرا می‌برد و شب هم نقد ادبی می‌نویسد، بی‌آنکه شخص منتقد ادبی، شکارچی، ماهیگیر و شبان باشد. به نظر می‌رسد ماركس رشته‌هایی را ذكر می‌كند که متوجه اشکالاتی در مناسبات و تقسیم کار جدید است، اما به این فکر رسیدن و نظام جدید را بر هم زدن و به چیزی این‌چنین رسیدن، غیر‌قابل فهم است. چون ماركس کسی است که به مناسبات عالم خارج اعتقاد دارد و مسئله تولید را بسیار مهم می‌داند لذا چنین نتیجه‌گیری غیر‌قابل فهمی عجیب است. باز می‌گردیم به مسئله تولید که از دیدگاه مارکس مهم‌ترین مسئله است؛ یعنی این نكته که جامعه به چه ترتیبی خود را تولید و باز‌تولید می‌کند و تاریخ باید این مسئله را توضیح دهد. صرف توضیح هم مهم نیست، بلکه باید به تدوین آن در درون روابط اجتماعی بپردازد. اینجا از مواردی است که مارکس قدمی رو به جلو بر می‌دارد که مناسبات اجتماعی واقعی را به صورتی که هست و موضوع تاریخ را به پیچیده‌ترین سطح توضیح می‌دهد.
مارکس با گسستی که از مباحث صرفا فلسفی هگل پیدا کرد، به تدریج به اقتصاد سیاسی روی آورد و برای اینکه نشان بدهد تولید در چه مناسباتی خود را باز‌تولید می‌کند، به توضیح آن می‌پردازد. معمولا این نظر مارکس را، که در كتاب «‌سرمایه» تبلور می‌یابد، از دیدگاه اقتصادی مورد بررسی قرار می‌دهند، در حالی‌که اینگونه بررسی با تفکر مارکس سازگار نیست. درست است که اسم کتاب «سرمایه» است، اما توضیح اصلی مارکس در عنوان فرعی کتاب خود را نشان می‌دهد که همان «نقادی اقتصاد سیاسی» است. مارکس در این کتاب اقتصاد سیاسی را که ایدئولوژی جامعه سرمایه‌داری است با اسلحه نقد، که میراث دوران جدید از کانت است، مورد انتقاد قرار می‌دهد تا نشان دهد در چه نقاطی پرده پندار بر روی مناسبات سرمایه‌داری کشیده شده تا طبقات استثمار‌شده آن را نبینند و مناسبات سرمایه‌داری ابدی شود. این بحث در مورد مارکس به عنوان یکی از پایه‌گذاران علوم اجتماعی جدید و بیش از آن در مقام یکی از مهره‌های مهم در تحول فکر علمی یا تحقیق علمی در حوزه اجتماعی است که اهمیت پیدا می‌كند، نه آن بخشی که در آن مارکس جنبه غیر‌انتقادی پیدا می‌کند، سخنانش به عنوان وحی منزل پذیرفته می‌شود و مارکسیسم رسمی هم از آن تبعیت كرده و آن را به یک دگم مذهبی تبدیل کرده است.

منبع: صفحه یِ اندیشه یِ روزنامه یِ کارگزاران
 


آدرس صفحه:
www.kanoonevahdat.ir/page/870706002.aspx