فرشید خورشیدنام:
۱. اگر چه منطق تکوین سوژه در روانکاوی نشاندهنده نحوه برساخته شدن انسان به عنوان موجودی اخلاقی است اما تحقق انضمامی منطقی که در مواجهه با روندهای مخالف و آسیبزا قرار گیرد تلاش برای تجربه سوژگی را به سرانجامی تراژیک ختم میکند. اگر اصل واقعیت عاملی برای گذار از رضایتمندی بیواسطه باشد خانواده ایرانی تمام توان خود را برای جلوگیری از مواجهه کودک با این اصل از همان بدو تولد به کار میگیرد. دلواپسی وسواسگونه والدین برای تقلیل یا حذف کامل محرکهای دردآور، کودک را از محیط اطرافش ناآگاه باقی میگذارد: او را هنگامی که در حال افتادن است با عجله میگیرند، اشیای خطرناک و آسیبزا را از سر راهش برمیدارند، اتفاقات و صحنههای ناخوشایند و ترسناک را از او پنهان میکنند، برای بندآوردن گریههایش از هیچ فداکاریای مضایقه نمیکنند و به شیوههای گوناگون بازیاش میدهند تا حادثه تلخ را به عنوان اتفاقی که تصادفا پیش آمده و علیالقاعده برطرف شده به راحتی فراموش کند.
خانواده با به تصویر کشیدن زندگی برای کودک به مثابه گذرانی بیدردسر و با لذات آنی، آن را در امنیتی بیواسطه استحاله میکند تا هر خواستهای را در سایه تایید و مراقبت والدین از یکسو و انتظار بیقید و شرط کودک برای برآورده شدنش مجاز کرده باشد. اما بهرغم همه این توجهات غلیظ، کودک باید بیاموزد که نمیتواند به امیال بیحد و حصرش دلخواهانه میدان دهد. اینجا قواعدی در کار است که نادیده گرفتنش شالوده استمرار روزمره را به خطر میاندازد. هر چند افول اقتدار والدینی که عشق خود را با تلاش شبانهروزی برای ارضای دفعی فرزند دلبندشان ثابت میکنند امکان امر و نهی را از آنها گرفته است. از این رو مرجع نهی برای سرکوب غرایز از عرصه نمادین به خاستگاهی موهوم حواله میشود تا قاعده نظم موجود و خواست بیقاعده کودک هر دو حفظ شوند.
نحوه نهادینه شدن اصل واقعیت و مکانیزماختگی را- با وجود پافشاری مفرط برای انکار و واپس زدنش- در قصههای کودکانه میتوان جستوجو کرد. این جستوجو نشان میدهد که جذابیت قصههایی که بچهها مشتاق شنیدن دوباره و دوباره آنها از اول تا آخر و با تمام جزئیات هستند به هیچوجه تصادفی نیست. قصهها همیشه با خوبی و خوشی به پایان میرسند اما پس از رفع خطر یا بحرانی که در کمین بوده است. شاید بزبزقندی از همه معروفتر باشد: خطری که در کمین نشسته (آقا گرگه) با غیبت مادر از راه میرسد. بچهها با ترفندهایی که یاد گرفتهاند مقاومت میکنند اما به محض آنکه فریب آقا گرگه از نصایح مادر فراتر میرود به سادگی رودست میخورند. خطر پیروز میشود اما با بازگشت مادر همه چیز به خوبی و خوشی فیصله مییابد؛ چرا که رخداد تروماتیک، فقدان حضور بیواسطه مراقب است.
پیام قصه خود را در پایان تحمیل میکند: به مادرت وفادار بمان. در روانپریشی ناشی از این وفاداری که حدود ذهنیت(من/ دیگری- درون/ برون) را مخدوش میکند، بیرونی ماندن عامل تهدیدکننده، تحدید غرایز را به امری تصادفی و از سر بدبیاری بدل میکند. از این رو گردن نهادن به قاعده و قانون نه از سر احساس وظیفه، که برای اجتناب از خطری است که تنها راهش ول نکردن دست مادر است. ماجرای برخی دیگر از این قصهها بین کودک و بزرگتری اتفاق میافتد که طی آن، کودک با سرپیچی از خواست بزرگتر باعث رنجشی میشود که البته مساوی مجازات خودش است. داستان همیشگی بچه شیطون و بازیگوش و پشیمانی و عذرخواهیاش از بابت آن، موضوعی است که برنامه کودک تلویزیون به انحاء مختلف تکرار میکند. اخلاق، همواره عدم انحراف از خواست بزرگتری است که البته در اضطراب اینکه به تمامی ابژه میل دیگری نباشد با کودک سهیم شده است.
قصههای کودکانهای که چیزی جز ستایش و پرستش مادر از سوی کودک خردسالش نیستند- مادری که جای پدر را گرفته و حتی نقشهای او را به شکلی مادرانه ایفا میکند. بهزعم فروید درباره اصل ترس در کودکی مبالغه میشود. اینکه داستانهای ترسآور، هراس فوقالعادهای در کودکان ایجاد میکند، تصوری اغراقآمیز است. کودکانی که در برابر ترس حساس باشند و از چنین قطعههایی متاثر شوند در واقع این داستانها را با علاقه و دقت گوش میدهند. چنین کودکانی به خاطر محبت و نوازشهای بسیار همواره با حرص و آز خواهان محبت و علاقه بیشترند. برای آنها ترسی از تاریکی، نه وحشت از تاریکی فینفسه بلکه ترس از ندیدن مراقب یا کسی است که دوستش دارند و هرگاه در تاریکی دست آن شخص را بگیرند آرام میشوند و ترس به دل راه نمیدهند. تحکیم انقیاد بیواسطه در عین فقدان نام پدر باعث میشود تا کودک در اطاعت محض و مراقب در پند و اندرز دادن مدام به یگانگی برسد.
مهر مادری خواست نظارت تام است هرچند خودشیفتگی کودک و توهم استقلال از مراقبت بهرغم وابستگی، این وحدت را به چالش میکشد تا بازتولید احساس گناه از یک سو و توصیه و تکرار همیشگی ضرورت به حرف بزرگتر گوش دادن از سوی دیگر را توجیه کرده باشد. اگر عقده ادیپ باید در نهایت به، به رسمیت شناختن دیگربودگی والدین و استمرار روابطشان از سوی کودک بینجامد تا کودک بتواند در راه تثبیت خود به عنوان موجودی جدا از آنها گامی بردارد تلاش والدین برای تعریف کردن جایگاه خود از طریق صرف ارتباط با فرزند باعث میشود تا کودک در خودشیفتگی ناشی از ابژه مطلق دیگری بودن غوطهور بماند. آنچه از همان ابتدا از کودک موجودی خودمحور میسازد کتمان روابط زناشویی از سوی بزرگترهاست. آنها در حضور کودک فقط و فقط پدر، مادر، عمو، خاله، عمه، دایی و... «او» هستند و این یعنی اینکه هیچ میل دیگری در کار نیست. زن و شوهر در حضور فرزندانشان یکدیگر را پدر و مادر خطاب میکنند (از مادرت بپرس لباس من را کجا گذاشته- پدرتان تا یک ساعت دیگر برمیگردد) تا از شر دیگربودگی خود خلاص شوند. کتمان مجدانه و دلسوزانه عطف میل مراقب به دیگری مادر را در مسلخ اسطوره گذشت و فداکاری قربانی میکند و پدر را به چهره خسته از سر کار برگشته تقلیل میدهد و به همین جهت ازدواج مجدد والدین پس از مرگ همسر برای فرزندان و عاشق شدن فرزندان برای والدین چنین تلخ و ناگوار است.
مخاطب سادهلوحی که با شوق و ذوق ابلهانهاش باور میکند فوتبالیست یا هنرپیشه یا کاندیدای محبوبش تنها به عشق خدمت به اوست که کاری میکند میتواند در جهان امنی که هنرپیشههای «متعهد» با کتمان میلشان به وجود آوردهاند تا ابد هورا بکشد. انکار دیگربودگی و حذف و محو جنبههای ناگوار واقعیت به این معناست که پدر از خود هیچ میراثی به جا نخواهد گذاشت و فرزند نیازی به تقلا برای کسب جایگاه او ندارد. افول اقتدار خانواده و بالا گرفتن ستیزه و درگیری در آن نتیجه بحرانی در جنسیت است که بهزعم بری ریچاردز به موجب آن پدران و پسران قادر به بخشیدن یکدیگر نیستند و درنتیجه پسران از پذیرش میراث هویت مردانه پدرانشان امتناع میورزند.
۲. تجربه دیگری به مثابه امری بیرونی باعث میشود تا تصور فرد از خود مبتنی بر یک دوالیسم خام و سادهاندیشانه باشد: من و بیرون من. این توهم کمک میکند تا تمام ناخوشایندیهای درون به بیرون فرافکنی شود. استعداد شگفتانگیز ما در نسبت دادن سرخوردگیها و ناکامیهای پیش پاافتاده و روزمره به نقصانهای انتولوژیک و متافیزیکی و تبدیل این نسبت به پیوندی بیواسطه ترفند ناآگاهانهای است که امکان تبرئه من از مسوولیت برای استمرار توهماتش را مهیا میکند.
این دوگرایی به تدریج تبدیل به منطق تحلیل امور و رخدادها میشود. مثلا آنکه عرصه سیاست را عرصهای یکدست و همگون میپندارد و توان درک شکاف و گسست درونی آن را ندارد به ناچار هر بحران و تضادی را به امری بیرونی و خارجی نسبت میدهد. از این رو وحدت و یکپارچگی و همدلی تنها به دست توطئه دشمنان خارجی و جاسوسان داخلی مخدوش میشود، چرا که هر عاملی که یکدستی و همگونی وضعیتی را خدشهدار کند، الزاما بیرون از آن است. توهم توطئه تبدیل به منطق تبیین میشود تا هر بحرانی راهحل را در انتساب خود به عامل مزاحمی که اگر حذف شود همه چیز به خیر و خوشی ادامه خواهد یافت جستوجو کند: اگر وضعیت آموزشی مطلوبی بر دانشگاه حاکم بود من هم دانشجوی ممتازی میشدم، اگر جهان سومی نبودم آدم موفقی میشدم و... در چنین وضعیتی واکنشهای هراسآوری که برای آزادی، حاکم بر سرنوشت خود بودن و رهایی از اقتدار دیگری بروز میدهیم نشان میدهد که آنچه فردیت و آزادی مینامیم چیزی جز خودشیفتگی و آنچه به عنوان تامل در نفس و استراتژی حل مسئله میشناسیم جز پرخاشگری نیست.
غایت این روند همان است که چنین تاملی از آغاز بر آن بنا شده است؛ تثبیت و بازتولید امر خیالی. دوگرایی من و بیرون من معادل دوگرایی نهاد و فراخود بدون وساطت خودی است که بتواند با پذیرش منطق سرکوب به قضاوت اخلاقی و اخلاق مبتنی بر وظیفه منجر شود. از همین روست که به محض در معرض دید واقع شدن (مثل مصاحبههای رادیو تلویزیونی، پند و اندرز دادن به کوچکترها، نظرورزی در ورزش و فرهنگ و بورس و آشپزی و...) به سوژههای اخلاقی انتزاعی بدل میشویم و با پایان نمایش همه چیز به فراموشی سپرده میشود. شیطنتهای کودکانه منطق ریاکارانه هر روزه است.
۳. اگر عرصه نمادین برساخته شکست بازنمایی تام باشد، سوژه نیز آن فضای کرانمندی است که در نتیجه یک کسر پدید آمده است. از این رو حصول فردیت، منوط به وفاداری به فقدان بنیادینی است که انطباق سوژه با خودش یا عرصه نمادین را ناممکن میکند. اما درجهتی کاملا معکوس تجربه بلوغ در ایران نه به نفی و کسر که به انباشت راه میبرد. ریچارد بوتبی معتقد است از آنجا که انسجام خود در دوران کودکی گرد تصویر تمامیت بدن شکل و قوام مییابد، پیدایش انرژیهای سائق جدید طبیعتا به ایجاد گرایش به سوی تصور تجزیه و گسستگی بدن میانجامد.
تقلا برای پرکردن خلأ سوژه و دیگری در وسواس ریاکارانه و پراسترس برای درس خواندن یا قبولی در کنکور یا تبدیل شدن به جوان موفق فارغ از اینکه علم بهتر است یا ثروت نمود مییابد. هراس نظم حاکم از این آیندهسازان مرموز در قالب گپ وگفتهای دوستانه با نخبگان و افتخارآفرینان در تلویزیون و نشست صمیمانه مسوولان با جوانان، خود را با وراجی ناشیانه به نفهمی و خوش خیالی میزند؛ جوانانی که فانتزی موفقیت و اخلاق و انسانیت و رشد و تعالی و باقی قضایا را یک بار و برای همیشه محقق کردهاند و آنچه میخواستهاند را در سایه لطف خدا و کمک خانواده دلسوز به دست آوردهاند.
به رسمیت نشناختن شکاف امر نمادین، استرس و اضطراب برای کسب جایگاه من آرمانی و تبعات خودشیفتهوارانهاش از یک سو، و ملال و روزمرگی ناشی از وجود این شکاف و ناممکن بودن این آرمان از سوی دیگر را به ارمغان میآورد. اما هر چند روند تمامیتخواهانه قواعد سر آن نداشته باشد که به تناقضات مجال بروز دهد، بازگشت مازاد میل درمقام پسماندهای که تن به نمادین شدن نمیدهد، خودبسندگی سامان نمادین را به ریشخند میگیرد. همان گونه که بنیامین میگوید این تنها بزرگتر است که همیشه از پیش همه چیز را تجربه کرده است؛ جوانی، آرمانها و جنس مخالف را. جوان به مثابه استثنا برای شناختن خود نیازمند قاعده است و البته اقتداری که باید او را سر جایش بنشاند با یدک کشیدن بار اخلاقی و معنوی رسالت پر طمطراقش اسمی سرراست میگیرد؛ تجربه. نمونه وطنی وضعیت پست مدرنی که به گفته ژیژک هر چیزی طی آن از ذات و جوهر خود تهی شده (نوشابه رژیمی، جنگ بدون تلفات و...) رابطه سالم با جنس مخالف است؛ رابطهای فارغ از شائبه امر جنسی یا رابطه جنسی با جنس مخالف.
جوان از آن جهت که مازادی است که از جامعه سرریز میکند حق سخن گفتن ندارد و این بزرگتر است که جوان و آرمانها و امیالش را بهتر از خودش میشناسد. جوان نیازمند نظارت و هدایت و کنترل انواع و اقسام بزرگتر، اعم از والدین، معلمان، پلیس و... است. اما تجربه انباشتی بلوغ بی پاسخ نمیماند. بلوغی که مستلزم وفاداری دوچندان به کودکی است، بذر ناخشنودی ذاتی در خود را به شکل سه واکنش نشان میدهد:
الف: در وضعیتی که فربگی عرصه نمادین امکان این را که فرد بتواند بین خود و بنیان و جوهرش تمایزی قائل شود منتفی کرده است. میل به بازشناسی خود به عنوان موجودی مستقل و فردیت یافته در قالب رفتارهای پرخطر نمود مییابد. مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی، رفتارهای پر خطر جنسی، رانندگی با سرعت بالا، زیرپاگذاشتن نظم عمومی و... تجلی ویران کردن همه محتواهای متعین، زدودن خود از خود و تجربه یک اتلاف یا خسران است تا فرد بتواند با صورت بیرونی به خود دادن سوژه شود. اینکه در گروههای دوستی چنین اعمال جسورانهای نشانه بزرگ شدن و امتناع از آن مایه تحقیر و سرشکستگی است ریشه در امر مازاد موجود در این اعمال دارد که تجربه موفق آن حاکی از کنارآمدن با خلأ سوبژکتیویته و «بزرگ شدن» است. همان گونه که برای ژیژک جنون پیش شرطی برای سلامت عقل یا بهنجاری یک سوژه متمدن است، خشونت عیان در چنین اعمالی نیز برابر با میل به تجربه منفیت مطلقی است که جهان نمادین یا فرهنگ را ممکن و در واقع ضروری میکند.
ب: آنجا که ادغام امر واقعی به فروپاشی عرصه نمادین و دیگری بزرگ انجامیده باشد و قواعد ادعای آمرانه یکی کردن ابژه و بازنمودش (واژگان و اشیا) را ترویج کنند، تن دادن خودخواسته به اقتدار و سرکوب میل میتواند با نقض یکپارچگی عرصه نمادین فضایی برای سوژه ایجاد میکند.
ج: استقبال شدید از موسیقی، فیلم و بازیهای کامپیوتری نشان میدهد که در این بلاتکلیفی اتخاذ موضعی غیرانتقادی و کاملا ابژکتیو خواهان فراوان دارد. میل به تسلیم و وادادن و در برگرفته شدن همان خلسهای است که در آرامش حاصل از مصرف موسیقی یا هیجان بازیهای کامپیوتری یا جذابیت روابط متنوع در جهان مجازی و غیرمجازی یا سرگرمی بیدردسر با موبایل (اعم از خرید گوشیهای جدید تا ارسال بلوتوث و اساماس) یا خواست یگانگی حاصل از رابطه عاشقانه دست میدهد تا جوان بتواند خود را از شر دیگربودگی و مازادش خلاص کند.
در دو حالت اول ازآنجا که هدف کنش طرد نظم نمادین و اقتدار امر کلی است، سرانجام تراژیک تلاش برای هویتیابی به انزوای بیشتر میانجامد و حالت سوم نیز مدل جوان موفق را به صورت معکوس محقق میکند. خرده فرهنگ جوانان در این فضای خالی شکل میگیرد. فرجام این انزوای محتوم تکرار پرسش هیستریک «چه میخواهی؟» است. این پرسش با فاصلهای که بین پرسشکننده و دیگری بزرگ ایجاد میکند کفایت و تمامیت اخلاقی جامعه را از طرف سویه رادیکال و سوبژکتیو جوانی به تلاشی و گسستگی تهدید میکند؛ سویهای که البته همیشه به پای شور و نشاط جوانی و روحیه نوآوری و نودوستی ذاتی جوانان نوشته میشود. غافل از آنکه همچون زن، جوان نیز وجود ندارد.
۴. آنچه بیتفاوتی را بهرغم تامل در نفس توجیه میکند انزوایی است که با تولید لذت نارسیسیستی ناشی از اعلام محکومیت همه چیز، تامل را به مضحکه بدل کرده است. چرخه معیوب ابقای امر خیالی، پیامد تثبیت میل به انقیادی است که تاوانش را با به تعویق افتادن سوژگیمان میپردازیم.
منبع:
صفحه یِ اندیشه یِ روزنامه یِ کارگزاران