تبليغاتX
بحثی پیرامون ِ سیاست -کانون وحدت دانش‌جویان دانشگاه آزاد تبریز

کانون ِ وحدت ِ دانش‌جویان ِ دانش‌گاه ِ آزاد ِ تبریز -بشتاب رفیق! دنیا یِ کهنه پشت ِ سر ِ توست...

  بحثی پیرامون ِ سیاست

سایت ِ رخ‌داد؛ امیرهوشنگ افتخاری‌راد: این نوشتار نه به‌معنای دقیق کلمه، اقناع‌کننده این یا آن موضع یا به‌اصطلاحْ توجیه و تشویق فرد در مقام عملگر به انجامِ فلان و بهمان عملْ بلکه ریشه‌ای می‌خواهد خودِ یک بحث را بدل به موضوع خودش کند. بدین‌ترتیب، در قدم اول بیشتر از آن که فرضا کنش رای دادن یا ندادن مورد بحث باشد-که بی‌شک در تحلیل نهایی، پاسخ بدان اجتناب‌ناپذیر است- باید دید خودِ این گزاره یا انتخابات، حامل چه حقیقتی است؟ به‌عبارتی بیش از آن که پاسخ دادن به شرکت کنید یا نکنید، محل بحث باشد، خودِ انتخابات باید موضوعِ خودش شود.

هرچند همان‌طور که گفته شد در طی راه، احتمالا پاسخی برای آن پیدا می‌شود. بنابراین صورت بحث این چنین است: در فضایِ پرفشار غیرسیاسی‌شدن و غیرسیاسی‌کردن،آیا انتخابات می‌تواند با حفظ شکاف‌های موجود، موجبِ احیای سیاست باشد؟(یا آیا اساسا سیاست در جایی غیر از انتخابات نیز رخ می‌دهد یا در حال رخ دادن است؟) آیا انتخابات می‌تواند حاملِ حقیقتی کلی باشد که به‌واسطه آن سوژه با حفظِ حس وفاداری به آن سیاسی شود؟ فرضا وفاداری به رخدادِ انقلاب «ما» و دوم خرداد. باید توجه داشت که پاسخ به این پرسش‌ها به نوع رویکردِ فرد به مفهوم سیاست وابسته است. با لحاظ کردنِ هرگونه معنایی از سیاست، راهی متفاوت طی می‌شود.

پس: ما با دو سنخ سیاست مواجه هستیم؛ سیاست به‌معنای رایج آن کسب قدرت،کنترل،نظارت و مدیریت که با حکومت و دولت گره خورده است و بیشتر دربردارنده منفعت افراد است. اسم آن را عجالتا می‌گذاریم سیاست به‌مثابه منفعت. بنابراین افراد با نظر به منافع خصوصی یا گروهیِ خاص دست به انتخاب می‌زنند. و درباره پیامدهای آن حساب‌گری می‌کنند. اما سنخ دیگر سیاست (که البته همین باید به‌واقع معنای اصیل سیاست باشد) سیاستی است که درست در بیرون از تن حاکم رخ می‌دهد و عموما پیش‌بینی‌ناپذیر، حامل خصلتِ رخدادگی، و فرامنفعتیِ گروهی خاص در عرصه حیاتْ‌ تجلی می‌یابد. در اینجا سیاست به‌مثابه سیاست بدون لحاظ کردن پیامدهای آن رخ می‌دهد. سیاست به مثابه یک امکان خاص contigencyمعنا می‌یابد.

هرچند این سنخ از سیاست شاید حامل نوعی محض‌گرایی باشد اما این محض‌گرایی از آن امری متافیزیکی نمی‌سازد. چراکه سیاست اساسا در کلیت خودشْ تنش بین این سنخ‌ها را حفظ می‌کند. بدین‌اعتبار، در وهله اول، سیاست جایی احیا می‌شود که بتواند تنشِ درونی خود را در عرصه حیات، زنده نگه دارد. این می‌تواند معیاری برای احیای سیاست در اجتماعات باشد. همین که سوژه‌ها بتوانند در رویکردِ خود نسبت به سنخ‌های سیاست، مواضع خود را نشان دهند- اساسا بتوانند به این واسطه موضع بگیرند، قدم اول در احیای سیاست است. اما از سویی این سنخ از سیاست، باید حامل چیزی بیش از خود باشد، فرضا انتخابات باید حامل مازاد خود باشد. به عبارتی، خواسته‌ها باید حامل چیزی بیش از خود باشند. در غیر این صورت، در حد سیاست به مثابه منفعت می‌ماند. حال برای ایفای چنین نقشی، آیا مصداق آن، فرضا وجودِ یک کاندیدا خاص اهمیت دارد؟ البته پیش از این هم چنین تعاریفی از سیاست در همین سایت در نوشتارهای مختلف با تمایزگذاری در politics و the political‌ لحاظ شده است.(رجوع به رانسیر و موفه).

بنابراین این‌که شرکت در انتخابات یا شرکت‌نکردن(که کلا با تحریم متفاوت است و تنها از روی ساده‌انگاری می‌توان شرکت‌نکردن را کنار فلان و بهمان گروه اپوزیسیون قرار داد)، می‌تواند حامل شکاف یا حفظ آن باشد، محل بحث است. با شرکت یا شرکت‌نکردن، کدام یک می‌توان سیاست را احیا کرد؟ این نوشتار در گام اول قصد ندارد پاسخ صریح باشد یا احتجاجات لازم را برای هریک برشمارد. اما تنها به یک نکته اشاره دارد که در افواه عام، حرکتْ حامل فعل است و حرکت‌نکردن حامل سکون. یا به تعبیری وجود مقدم است بر عدم. حال آن که اگر رابطه دیالکتیکی بین عدم و ناعدم را نادیده بگیریم، در دشت یخ‌زده سترونِ ایدئالیسم، به زعم بنیامین، گرفتار می‌آییم.

از این حیث،‌ راقم تنها به عدمِ بالقوگیِ impotentiality آگامبن اشاره دارد که در هر عدمی نیز پتانسیلی نهفته است و پتانسیل در زمانی وجود دارد که نابالقوگی را لحاظ کنیم. به عبارتی قدرتی در «نکردن» نیز وجود دارد. چنان که نفیِ متعّین حامل قدرت ریشه‌ای است.

بالقوگی مفهومی است که ارسطو در «متافیزیک» به کار برد. از نظر ارسطو، هر بالقوگی می‌تواند عدم بالقوگی به حساب آید. بالقوگی، می‌تواند آن بالقوگی باشد که به فعلیت (actuality) درنیاید، این نوع بالقوگی، در نسبت با فعلیت حالت تعلیق دارد. اما اگر هر بالقوگی اساساً بالقوگی باشد که فعلیت نمی‌یابد پس چه‌طور یک عملی یا فعلی تحقق می‌یابد؟ ارسطو می‌گوید؛ «به آن چیزی بالقوه گفته می‌شود که در حین فعلیت آنچه بالقوه گفته می‌شود، تحقق یابد، هیچ عدم قو گی (im-potential) نداشته باشد.» (به عبارتی هیچ ناتوانی وجود نداشته باشد) آگامبن می‌گوید نباید این مساله را بدین‌ترتیب ساده کرد که «آنچه ناممکن نیست، ممکن است» بلکه باید حالت تعلیق یا حفظ کردن عدم بالقو گی در روند فعلیت را برجسته کرد.

این حالت تعلیق را نباید به معنای زوال و تخریب عدم بالقو گی یا ناتوانمندی دانست بلکه باید تحقق آن فرضش کرد. به عبارتی، با برگشت بالقو گی به سوی خود، که به معنای «عرضه کردن خودش به خودش» است، عدم بالقوگی در حالت تعلیقش تحقق می‌یابد. بدین‌ترتیب فعلیت به معنای ناتوانمندی یا بی‌قوگی است که تجلی می‌یابد. (Potentialatiy to not not-be) به عبارتی ناتوانمندی، توان پدیدآمدن دارد.(برای مطالعه نظر ارسطو درباره عدم بالقوگی به کتاب متافیزک ترجمه شرف‌الدین خراسانی ص286 مراجعه شود و نیز به ترجمه محمدحسن لطفی ص 384.) این رابطه بالقوگی و بی‌قوگی و تحقق آنها، مفهومی محوری برای گذر از آوا به گفتار است. به عبارتی رسیدن به انسان ناطق و رسیدن به تجربه زبانی.

به اعتقاد آگامبن، این میراثی است که برای پارادایم حاکمیت فلسفه غرب از ارسطو به جا مانده است زیرا ممانعت حاکم متناسب است با ساختار بالقوگی؛ بالقوگی رابطه خود را از طریق عدم بالقوگی‌اش با فعلیت یافتن حفظ می‌کند. یعنی با طرد چیزی، آن را ادغام می‌کند. آگامبن نتیجه می‌گیرد که «یک فعل یا عمل (act) زمانی که با کنار گذاشتن ناتوانمندی خودش، تحقق می‌یابد، در آن صورت حاکم است. به عبارتی با این کار، وجود می‌یابد و خودش را به خودش عرضه می‌کند.»

بدین‌ترتیب رابطه بالقوگی با فعلیت را که ارسطو توصیف می‌کرد، آگامبن آن را به صورت منطقی منع یا ممانعتban تبیین می‌کند که ویژگی قدرت حاکم است و بدین‌وسیله تلفیق اساسی متافیزیک و سیاست است. آگامبن از اینجا به مقوله حاکمیت و حیات می‌پردازد و در دو کتاب خود «هوموساکر» و «وضعیت استثنایی» به توصیف آن می‌پردازد. او می‌گوید در ابتدا حیات برهنه (bare life) یا zoe بوده است. ارسطو از طریق همان فعلیت می‌خواهد این حیات را به صورت bios حیات واجد شرایط یا حیات سیاسی‌شده و نهایتاً «حیات نیک» درآورد. این کار از طریق بیرون گذاشتن یا حذف حیات برهنه از دولت- شهر یا polis صورت می‌گیرد.

در دولت- شهر، انسان هم ناطق می‌شود و هم می‌تواند به حیات نیک دست یابد اما این حذف با ادغام صورت می‌گیرد، «با بیرون گذاشتن در درون خود».(برای مطالعه به کتاب خشونت و قانون مراجعه شود) البته این نابالقوگی به طور اجتناب‌ناپذیری باید تعّین یابد. (اما چگونه؟) چون هر آن، چه بسا متهم به بی‌عملی شود. حال از این منظر آیا می‌توان به احیای سیاست (خارج از پیامدهای آن) فکر کرد؟ دستکم به منزله یک امکان؟ در ادامه و در نوشته‌های دیگر به این موضوع می‌پردازیم.

بدین‌ترتیب، اولا باید تنش موجود در سیاست را لحاظ کرد، ثانیا سیاست به‌مثابه سیاست باید بتواند سوژه را به‌واسطه وفاداری به یک حقیقت کلی، سیاسی کند (بدیو). اما فعل یا ترک فعل در این سنخ از سیاست چگونه قابل تبیین است؟ این پرسش قابل تامل است.



آدرس صفحه:
www.kanoonevahdat.ir/page/871113001.aspx