تبليغاتX
انقلاب ایران توضیح‌ناپذیر است -کانون وحدت دانش‌جویان دانشگاه آزاد تبریز

کانون ِ وحدت ِ دانش‌جویان ِ دانش‌گاه ِ آزاد ِ تبریز -بشتاب رفیق! دنیا یِ کهنه پشت ِ سر ِ توست...

  انقلاب ایران توضیح‌ناپذیر است
۱۳۸۷/۱۲/۲۷
انقلابی سیاسی و برای سیاست

انقلاب ایران توضیح‌ناپذیر است


گفت‌وگویی با مراد فرهادپور

گفت‌وگو کننده: روزبه کریمی؛ به نقل از شماره یِ ششم ِ نشریه یِ سرپیچ:
اشاره: مراد فرهادپور، نویسنده و مترجمی است که بیش از هر چیز دیگری، به تفکر انتقادی‌اش شناخته می‌شود. او که ابایی ندارد از این‌که، در عصری که کالایی‌شدن، تخصصی‌شدن و سیاست‌زدایی، ذهن و زبان بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی و اجتماعی ایرانی را درنوردیده است، از جمله نویسندگان و مترجمان و منتقدانی باشد که به آرمان برابری و رهایی سیاسی و اجتماعی وفادار است. انتشار ماه‌نامه اثرگذار ارغنون، ترجمه به‌یادماندنی از کتاب «تجربه یِ مدرنیته» مارشال برمن که تا مدت‌ها و حتی تا همین امروز، تانل درباره مدرنیسم را در ایران متاثر ساخته است، و این روزها مشارکت او در سری کتا‌ب‌های رخداد که مجموعه‌ای است از ترجمه گزیده آثار متفکران رادیکال و چپ معاصر: ژیژک، بدیو، آگامبن، لاکلائو، رانسیر و...، گواهی است بر کارنامه موثر و چشم‌گیر فرهادپور. پیش‌تر او، انقلاب ایران را بر مبنای تئوری «تهی‌دستان شهری» تبیین می‌کرد که متاثر از گرایش‌های کلاسیک‌تری در مارکسیسم و نظریه انتقادی بود، اینک اما او به توضیح‌ناپذیری انقلاب بهمن ۵۷ معتقد است، میل به دولت‌سازی در فردای انقلاب هم، چندان که پیش‌تر در تحلیل ایران پس از انقلاب برای او محل اهمیت بود، دیگر چندان برای او پر رنگ نیست. گفت‌و‌گو با فرهادپور را، بر سر انقلاب ایران با هم می‌خوانیم.

انقلاب ایران چه ضرورتی داشت و به‌عبارتی آیا انقلاب ایران اجتناب‌ناپذیر بود؟ این ضرورت را چه‌گونه می‌توان تببین کرد؟

نخستین نکته‌ای که باید بر آن تاکید کرد، توضیح‌ناپذیری انقلاب است. اگر بخواهم از یک استعاره استفاده کنم، مثل کتابی است که درباره تبیین انقلاب ۵۷ بنویسیم، و در هر فصل آن قرار باشد یک زمینه یا دلیلی تبیین شود که به انقلاب منجر شد. نهایتا در این کتاب باید فصلی هم بدین نکته اختصاص یابد که این انقلاب توضیح‌ناپذیر است. فرض کنید که فصلی به تبیین دلایل جامعه‌شناختی، فصلی به تبیین زمینه‌های اقتصادی، بخشی به توضیح مولفه‌های روان‌شناسی مردم، شاه یا رهبران انقلاب اختصاص یابد اما باز هم باید در آخر فصلی را بدین پرداخت که این انقلاب توضیح‌ناپذیر است، یعنی فصلی در توضیح ِ توضیح‌ناپذیری انقلاب لازم است. یعنی اگر قرار باشد انقلاب را با مفاهیمی که از پیش لحاظ شده‌اند و می‌کوشند تمام زیر و بم ضرورت انقلاب را دقیقا توضیح دهید، باید پذیرفت که انقلاب ایران اجتناب‌ناپذیر نبوده است. نمی‌توان هم به اجتناب‌ناپذیری انقلاب ایران اعتقاد داشت و هم آن را با دلایل و مفاهیمی تبیین کرد که مو لای درزش نمی‌رود، اگر انقلاب کاملا به چنین مفاهیم و دلایلی متکی بود، پس حکومت شاه می‌توانست با درک این علل و زمینه‌ها و رفع این مشکلات عینی، جلوی انقلاب را بگیرد و به انقلاب نیازی نبود. مهم‌ترین تئوری‌هایی که سعی داشته‌اند انقلاب ایران را تبیین کنند، در نهایت مفاهیم یا مقولاتی را به دست می‌دهند که حدوث فرایند امور را در تاریخ، چنان که ما دیده‌ایم، نادیده می‌گیرند و به قالب‌هایی بدل می‌شوند که پس از مدتی منسوخ و غیر قابل کاربرد هستند مثلا به‌کاربردن مفاهیمی شبیه به بورژوازی کمپرادور یا ... . غالب این‌گونه تبیین‌ها و توضیحات در حال پرکردن شکاف انقلاب ۵۷ با معرفت‌‌های مختلف هستند، شکافی که بر لبه‌های آن انقلاب ۵۷ اتفاق افتاد. به همین سبب فرآیند انقلاب را با وصل‌کردن به یک معرفت خاص، عملا سیاست‌زدایی می‌کنند. به عبارت دیگر از سویه حادث و حتی انقلاب‌ ‌بودن‌اش تهی می‌کنند. حتی همین که گفته می‌شود انقلاب اجتناب‌ناپذیر بود، به نوعی از همین شیوه تحلیل توضیح‌پذیرساختن انقلاب ناشی می‌شود، اعتقاد به اجتناب‌ناپذیری یک واقعه در واقع، اعتقاد به جبر تاریخی‌ای است که بیرون و بی‌نیاز از اراده سوژه‌های عامل در آن واقعه، آن را پیش برده است. بدین ترتیب است که رخداد انقلاب به بخش تعریف‌ناشده‌ای از وضعیت بدل می‌شود، نه به گسستی در آن. در نهایت، به کمک توضیح علمی مسأله، چیزی باقی نمی‌ماند مگر این گفته که «اصولا چیزی رخ نداده است، به جز تغییری در روابط میان عناصر همان ساختار قبلی و وجود همان وضعیت».

حتی تئوری‌هایی که با رویکردی انتقادی و منفی انقلاب ایران را تحلیل می‌کنند، با همین مشکل روبه‌رو هستند؟ مثلا بسیاری معتقدند که انقلاب ایران برای بازگشت به عقب بود، انقلابی که در واقع پیروزی سنت بر مدرنیسم پهلوی بود و توسعه را در کشور ما را به تاخیر انداخت...

تئوری مدرنیزاسیون پهلوی در برابر ارتجاع انقلاب هم با همین شیوه قابل نقد است. اولا مگر این مدرنیزاسیون چه محتوا و چه نتایجی داشت؟ براساس تئوری‌ها و مفاهیم انتقادی کلاسیک هم این به‌اصطلاح مدرنیزاسیون چیز خاصی نداشت. براساس تئوری کلاسیک مارکسیستیهمف در حکم «انباشت اولیه سرمایه» بود. این انباشت اولیه، که به سبب افزایش درآمدهای نفتی حکومت پهلوی حاصل شده بود، چه نتایجی داشت؟ حاشیه‌های تهران پر بود از زاغه‌‌نشین‌هایی که از تضادها و فجایع غیرقابل انکاری در روند این انباشت حکایت داشت. از طرف دیگر مهم‌ترین نشانی که این طرح مدرنیزاسیون را بی‌‌اعتبار می‌ساخت، استبداد فردی در حکومت شاه بود که هیچ نشانی از مدرن شدن آن حکومت نداشت بلکه فقط از ماجراجویی‌ها و جنون شخصی شاه خبر می‌داد. در واقع یک سلطنت‌طلب که در حال توجیه مزیت دوران پیش از انقلاب نسبت به عصر پس از انقلاب است، وضع و موقعیت امروزی را مثلا با یک‌سال پیش از انقلاب، سال ۵۶، مقایسه می‌کند. در حالی که او به اندازه این فاصله زمانی با سال ۵۶، فاصله معرفت‌شناختی هم دارد و می‌خواهد حفره سال ۵۷ را با یک سری شبه مسائل پر کند و هیچ توجهی هم به این فاصله معرفتی ندارد و بدون توجه به تغییر موضعی که از ان سخن می‌گوید، همان حرفه‌ها را تکرار می‌کند و گمان می‌کند تکرار این حرف‌ها، درستی آن‌ها را در سال ۵۷ اثبات می‌کند، در حالی که این نوع نگاه به گذشته، فقط در خدمت نفی تاریخ و ارائه اخبار روزنامه دیروز به مثابله معرفت شخصی به گردش روزگار و نحوه اداره جهان توسط انگلیسی‌هاست!

شما پیش‌تر، برای تبیین انقلاب ۵۷، از تئوری «تهی‌دستان شهری» بهره برده‌‌اید...با این وجود درباره این تئوری و تبیین چه نظری دارید؟

به نظرم این تئوری، مناسب‌تر و منسجم‌تر از همه تئوری‌‌ها و تحلیل‌های دیگر می‌توانست از عهده تبیین و توضیح انقلاب ایران برآید. این تئوری هم اما نهایتا با همین نکته‌ای که گفتم قابل نقد است که اساسا انقلاب توضیح‌ناپذیر است. با این‌حال یکی از مزیت‌های تئوری «تهی‌دستان شهری» که در زمان انقلاب، گروهی از فعالان سابق کنفدراسیون بر آن پا می‌فشردند لااقل این بود که کم‌تر از تئوری‌های دیگر، روند انقلاب را از سویه سیاسی منفک می‌ساخت. بنابر این تئوری، موتور انقلاب در انقلاب ۵۷، تهی‌دستان شهری بود که فقط به کارگران فصلی یا حاشیه‌نشینان محدود و محصور نمی‌شد، بلکه همه مردم از جمله آن بخش اجتماعی را هم که بورژوازی نامیده می‌شد، در بر می‌گرفت. به عبارت دیگر، تهی‌دست شهری، نه فقط نامی برای شکل‌نایافتگی طبقه کارگر در مرحله انباشت اولیه سرمایه بود، بلکه به این حقیقت اشاره می‌کرد که در آن زمان، همه طبقات و لایه‌های اجتماعی ایران فاقد جایگاهی ثابت در روابط تولیدی و صورت‌بندی اجتماعی بودند و در نتیجه هیچ‌یک منافع ثابت و روشن و نمایندگان سیاسی و آگاهی طبقاتی شکل‌یافته‌ای نداشتند. اما در بررسی جامعه ایران در عصر انقلاب، کار فوکو و گزارش او من به دلایلی دیگر، به ویژه در ارتباط با ساختن دولت را در این زمینه صادقانه و کارآمدتر می‌دانم.

چه‌گونه می‌توان از شر سیاست‌زدایی در بررسی انقلاب رها شد... اساسا در دنیای ما جایی برای این چنین رویکردی باقی مانده است؟

ما با سه دهه سیاست‌زدایی نئولیبرالیستی در جهان مواجه بوده‌ایم. در این روند سعی شد سیاست به مدیریت، مهندسی یا کارشناسی اجتماعی فروکاسته شود و جایی برای کنش- تفکر سوبژکتیو بر جا نماند. تحت این فضا دیگر نیازی نیست مردم فکر کنند و باید که کار را به کاردان‌های سیاسی و نخبگان اقتصادی بسپارند. بر همین اساس است که می‌توان تشخیص داد هنر به فرهنگ، یا علم به تکنولوژی تقلیل یافته است. بنابراین امروز تاکید بر این که «مردم فکر می‌کنند» و حفظ سویه‌ها و پتانسیل‌های سیاسی رخدادهایی که از دل تاریخ ما را خطاب قرار می‌دهند (مثلا انقلاب فرانسه) و به ناگهان ما را سیاسی می‌سازند، راهی است برای احیا و گشودن فضای تفکر... وقتی فضا این چنین پر شده باشد باید برای لحظه‌ای فضا را خالی کرد تا جا برای بروز مسائل اصلی پیدا شود و بتوان فکر کرد. انقلاب هم از همین فضای خالی و «هیچ» برمی‌خیزد.

از همین دریچه است که می‌توان درباره انقلاب ایران نیز حرف زد و کمی مسائل را روشن‌تر دید. انقلاب به عنوان یک رخداد از یک حفره در وضعیت برمی‌خیزد. در واقع در بازنمایی یک وضعیت، به وسیله دولت، همه‌چیز سر جای معین قرار می‌گیرد. وضعیت عبارت است از کثرتی که شمرده شده است و از این‌رو، ساختارمند گشته است و بدین‌معنا که کثرت، پیش از ساختارمندشدنِ وضعیت، کثرت محض است اما مجموعه‌ای از «یک»‌های شمرده‌شده نیست، امری است که داده شده و، به لحاظ نمادین، ساختارنایافته است. بنایراین از منظر دولت، عناصر این کثرت محض باید شمرده شوند تا انی کثرت در قالب یک وضعیت ظاهر شود، در واقع یک‌شمردن و «واحد» به‌حساب‌آوردن وضعیت، در حکم همان ساخت‌بخشیدن به ان کثرت پیشین است. به این ترتیب، دولت، مدام در حال پرکردن حفره یا خلاء وضعیت، با شبه‌مسائل یا به عبارت دیگر، سرپوش نهادن بر آن است.

هر سامان و نظمی از امور، همواره، متضمن یک عنصر زیادی یا مازاد است که با وجود تعلق‌داشتن به وضعیت، از سوی دولت به حساب نمی‌آید و به طور کامل بخشی از ان تلقی نمی‌شود. یعنی در سطح نمایش حاضر است اما بازنمایی نمی‌شود. بنابراین این توهم لیبرالی که سرانجام می‌توان دولت و جامعه یا همان وضعیت را بر هم منطبق ساخت، از اساس باطل است و امکان تحقق ندارد. چراکه دولت نسبت به جامعه مازاد دارد و هرگز جامعه را کامل و شفاف بازنمایی نمی‌کند.

آیا امکان تغییر و تحولی در این ساختار وجود دارد، یا همواره و همین‌گونه، به کار خود ادامه می‌دهد؟

در برهه‌های حادث و پیش‌بینی‌ناپذیر، رخدادی اتفاق می‌افتد که از حفره موجود در وضعیت نشأت می‌گیرد. این رخداد، به هیچ‌روی در دسترس معرفت و شناختی که ما از وضعیت داریم، قرار ندارد. به همین معنا است که گفتم انقلاب ایران توضیح‌ناپذیر است، حتی اگر همه لایه‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیک جامعه ایران در دهه منتهی به انقلاب به لحاظ معرفتی، قابل بررسی و تبیین باشد.

به هر روی، رخداد که بیرون از توضیح معرفتی وضعیت قرار می‌گیرد، امری است حادث که خود از حفره وضعیت برمی‌خیزد، یعنی از این‌که جامعه و وضعیت، ذاتا نامنسجم است و نظم آن متضمن حذف و طرد است. این رخداد حادث که ناگهان ظهور می‌کند، سه خصلت عمده دارد. اولا این که حقیقت وضعیت را برملا می‌کند، یعنی به جای همه شبه مسائلی که نظم موجود سعی می‌‌کند، آن‌ها را مسأله اصلی جامعه جا بزند، رخداد دقیقا همان مسأله اصلی را که کوشش می‌شود در وضعیت موجود سرکوب و پوشانده شود، رو می‌آورد؛ مسأله‌ای که نامی برای امر واقعی یا حقیقت وضعیت است، مثلا در انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، نان و صلح است که حقیقت وضعیت هستند. بنابراین با وقوع رخداد همه شبه مسائل و تبلیغات کنار می‌رود و از درون حفره وضعیت، تازه مسأله یا مسائل اساسی جامعه بیرون می‌زند. اما باید توجه داشت که این مسأله اصلی یک وضعیت، تنها از منظر رخداد قابل تشخیص است. از منظر دولت، این مسائل در حکم مشکلات حاشیه‌ای، موقتی و اتفاقی‌اند. رخداد، نشان می‌دهد که این مسائل به اصطلاح حاشیه‌ای، معضلاتی ساختاری‌اند. کاری که رخداد می‌کند این است که مشکلی تجربی و به ظاهر موقتی را به سطحی استعلایی فرا می‌کشد. باید توجه داشت که این حقیقت وضعیت، امری است محلی و به قولی، «حقیقت، همیشه حقیقت یک وضعیت خاص است». بنابراین نمی‌توان مثلا مسائل انقلاب روسیه را به ایران یا هر جامعه دیگر تعمیم داد و براساس آن به جست‌وجوی مسائل مرتبط با رخدادها در آن جوامع پرداخت و گفت، مثلا مسأله جامعه ما هم آب و نان یا صلح بوده است. انقلاب ۵۷ رخدادی در وضعیت خاص ایران است و فریب که دروغ وضعیت یا رژیم سابق را برملا می‌کند.

باید توجه داشت که خود وصف رخداد، بخشی از رخداد است. یعنی نامی که بر رخداد گذاشته می‌شود، حائز هیچ عنصری از عینیت و جوهری‌بودن نیست بلکه روشی است که به‌واسطه آن فعالان و انقلابیون‌، کار خودشان را می‌فهمند و نمادین می‌کنند. سوژه هم به نیابت از رخداد در روند تاریخ مداخله می‌کند و در خلال آن در پی نشانه‌ها و تجلیات رخداد است. سوژه با وفاداری به رخداد است که تعریف می‌شود. سوژه از پی رخداد می‌آید و در وضعیت خویش، ردپاها و آثار رخداد را متعهدانه پی می‌گیرد. سوژه‌ای که مثلا سوژه مسیحی، با اعلام و تاکید بر این‌ نکته شکل می‌گیرد که مسیح از میان مردگان برخاست و این رخداد، رستگاری آدمی و جهان را ممکن می‌سازد. خصلت دوم رخداد این است که همه را به صحنه می‌کشد. در متن رخداد، همه افراد، فارغ از سویه‌های عقیدتی، جنسیتی، نژادی و حتی طبقاتی، نقش ایفا می‌کنند و از این‌رو، رخداد فارغ از هر سوگیری منفعتی است و به هیچ محتوایی تعلق ندارد. همه مردم، از زن و مرد، پیر و جوان، دارا و ندار و کارگر و بورژوا در انقلاب ۵۷ حاضر بودند و پیام انقلاب همه را خطاب قرار داده بود. حفره‌ای که رخداد را شکل می‌دهد، همه را به درون می‌کشد و همه به ناچار درگیر تصدیق یا تکذیب وجود آن خواهند شد.

در آخر این‌که، رخداد ابزاری برای رسیدن به آزادی و برابری یا عدالت نیست. رخداد، آزادی و برابری را هدف قرار نمی‌دهد و وعده نمی‌دهد که در آینده، قرار است به آزادی و عدالت دست یابیم، بلکه، عدالت و آزادی از حالا تحقق یافته است است و جاری است، به این معنا که آزادی و برابری همه آدم‌‌ها خود همین حضور رخداد است.. چون اصل این است که مردم فکر می‌کنند و به این سبب، همه با هم برابرند و چون فکر می‌کنند، دست به تغییر امور زده‌اند. رخداد برای تحقق وعده‌‌ای در آینده نیست که همه را فرامی‌خواند، این خود رخداد است که محل ظهور برابری و آزادی است نه وسیله‌ای برای تحقق آن در آینده.

با این حساب، حفره و شکافی که در وضعیت ایران عصر پهلوی به انقلاب منجر شد، چه بود؟


من حفره وضعیت ایران را سیاست می‌دانم. بدیو، چهار حوزه ژنریک را برای وقوع رخداد برمی‌شمرد، سیاست، عشق، علم و هنر. اما جالب است که انقلاب ایران، که رخدادی در حوزه سیاست بود، بر لبه سیاست نیز شکل گرفت. آن‌چه به وضعیت تعلق داشت اما در این وضعیت به حساب آورده نمی‌شد، سیاست بود. جامعه ایران در عرض چند دهه، از انقلاب مشروطه تا تحولات پس از شهرویور ۲۰ که به ملی‌شدن نفت و نهایتا کودتای ۱۳۳۲ منجر شد، همواره جامعه‌ای سیاسی بود. اما از سال ۳۲ تا ۵۷، این جامعه به کلی از هر نشانه کوچک سیاسی، حتی در هیأت حاکمه زدوده شد. انقلاب ایران شاهد حضور همه مردم بود؛ از کارگر، بیکار و فقیر تا مردم مرفه بالای شهر و بسیاری از بازاری‌ها، از دانشجویان و دانشگاهیان تا مردم عادی کوچه و بازار، از زن تا مرد، از دین‌دار تا نیروهای سکولار، از جوان تا پیر. بنابراین پای منافع و مطالبه گروهی، طبقاتی، جنسیتی یا نسلی خاصی در میان نبود و تنها این فقدان کامل سیاست یا همان حفره وضعیت بود که می‌توانست این همه جمعیت را با گرایش‌ها و منافع مختلف گرد هم آورد.

از سوی دیگر، انقلاب ۵۷ در قیاس با وقایعی شبیه به آن، نظیر انقلاب فرانسه یا روسیه، با کم‌ترین میزان از خشونت و در کوتاه‌ترین زمان به پیروزی رسید. از چیزی مثل جنگ یا درگیری‌های خونین در چندان خبری نبود، اگر پای چیزی جز سیاست، مثلا منافع طبقاتی یا قومی خاصی در میان بود، بی‌شک حجم بالاتری از خشونت دیده می‌شد. برعکس، تا چند ماه پس از انقلاب، حتی شمار جرم و جنایت به طرز قابل توجهی کاهش یافت. از طرف دیگر انقلاب ایران در شرایطی پیروز شد که جهان در تعادل کامل بود؛ یعنی یک دهه پس از آخرین بحران در دنیای سرمایه‌داری در اواخر دهه ۶۰ میلادی و شورش‌های دانشجویی و کارگری در اروپای غربی و یک دهه پیش از بحران پایانی در بلوک شرق، که در اوخر دهه ۸۰ و آغاز دهه ۹۰، به فروپاشی این بلوک منتهی شد. به این ترتیب انقلاب ایران در اوج ثبات و تعادل دو بلوک اصلی قدرت اتفاق افتاد، همه معادلات و پیش‌بینی‌ها را به هم زد و از این‌رو پیروزی آن هیچ ربطی به مطامع ابرقدرت‌ها یا توافقات آن‌ها نداشت، بلکه در حقیقت بزرگ‌ترین گسست تاریخی در نیمه دوم قرن ۲ بود، گسستی در کلیت نظام قدرت و جهان منجمدشده در فضای جنگ سرد.

و به نظرتان مسائل یا مسأله اصلی، جامعه ایران که با انقلاب از دل این حفره بیرون زد، چه بود، به عبارت دیگر، حقیقت وضعیت ایران چه بود؟

انقلاب ایران نشان داد که آزادی و استقلال مسائل اصلی جامعه بودند. انقلاب ایران اولا ضداستبدادی بود، بر ضد حاکمیت چند هزار ساله استبداد سلطنتی. انقلابی که حرف‌اش این بود کسی حق ندارد به سبب برتری خانوادگی یا خونی، در حکومت‌کردن بر باقی مردم ارجحیت داشته باشد. و از سوی دیگر برای رهایی از وابستگی‌ای خارجی بود که در طی حکومت پهلوی، در قالب اقتصاد، ارتش و... در جامعه ایران ریشه دوانده بود و از این‌رو انقلابی بود برای استقلال. انقلاب ۵۷ نشانی بود از این که مردم ایران می‌خواستند اختیار خودشان را به دست گیرند. همه مردم، همچون سوژه‌ای جمعی، به صحنه آمدند تا بگویند ما که هیچ بودیم حالا همه‌چیز هستیم؛ ما که به حساب نمی‌آمدیم، اینک کل جامعه‌ایم، (نه این‌‌که بخشی از تناسب و توزین قدرت آن) و در همه امور دخالت داریم. البته گفتارهای دیگری هم در آن فضا وجود داشتند که چه پیش از پیروزی انقلاب، مثلا در قالب دولت بختیار یا پس از آن، و در شکل دولت بازرگان، جملگی از مردم می‌خواستند که به خانه‌های‌شان برگردند، چون انقلاب تمام شده است و باید کار را به کارگزاران، خبرگان و اهل سیاست بسپارند. در واقع این مواضع و گرایش‌ها می‌خواستند روند سیاسی‌شدن جامعه را که پس از رفع سرکوب پهلوی، بروز و نمود یافته بود، دوباره کنترل‌اش کنند. انقلاب ایران، دنباله شکافی بود که نه تنها، همه مردم را به درون خود کشانده بود، بلکه اگر کمی روند انقلاب طولانی‌تر می‌شد، این شکاف تا درون دربار و نزدیکان شاه هم تداوم می‌یافت.

اما چرا روحانیت شیعه، رهبری این انقلاب را به دست گرفت؟ بنابر تحلیلی، انقلاب ایران، خیزش اسلام سیاسی بود که نهایتا در چارچوب منافع جهانی تعریف می‌شد..


این حرف که اسلام سیاسی نیرویی بود که انقلاب ایران را نهایتا به اولین مورد از پیروزی بنیادگرایی دینی بدل ساخت، از همان سنخ تحلیل‌هایی است که وجه سیاسی این انقلاب را نادیده می‌گیرد و براساس معرفتی منتج از وضعیت امروز، می‌خواهد انقلاب ایران و توانایی‌های نهفته در آن را به تقدیری از پیش معین محدود کند. اگر روحانیت انقلابی شد، و تفسیری سیاسی از اسلام به دست داده شد، همه در پرتو جامعه‌ای بود که سیاسی شده بود. روحانیتی که در انقلاب ایران شرکت کرد، از قضا از نیروهایی بود که پیش‌تر از بسیاری نیروها، دقیقا به معضل ساختاری وضعیت اشاره کرد و بر شعار «شاه باید برود»، یعنی بر رفع مهم‌ترین مانع بر سر راه سیاست و ادامه فرآیند سیاسی‌شدن و فکر کردن مردم تاکید کرد وگرنه در اسلامی‌نامیده‌شدن انقلاب، هیچ دلیل عینی و ذاتی نظیر انباشت اولیه و سرمایه‌داری‌شدن ایران وجود ندارد؛ برعکس، این گسترش سرمایه‌داری بود که دین را به محتوای سیاست انقلابی بدل کرد، نه نوعی «بازگشت به خویش» مورد نظر شریعتی.

البته همین روحانیت، بعد از پیروزی انقلاب، سوار بر رخداد انقلابی، به دولت‌سازی و انحصار رو آورد که بررسی این نتیجه عینی انقلاب به بررسی فرآیندهای بعدی نیاز دارد. اگر جنگ ۸ ساله با عراق اتفاق نیافتاده بود، به نظرم انقلاب ایران، به‌مثابه فرایندی که سیاست را رو آورد، ادامه می‌یافت و به نقاط دیگری می‌رسیدیم غیر از موقعیت کنونی. البته قبول دارم که نهایتا به سبب حضور پر رنگ سیاسی و به‌ویژه اجتماعی عنصر اسلام در ایران، باز هم اسلام در این فرآیند، عامل موثر می‌بود، اما به هر روی امکانات تاریخی دیگری هم احتمال رشد و بسط داشت. من معتقدم، به جای تحمیل ساختارهای تحلیلی خاص معرفتی بر وقایع پس از انقلاب، باید به نقشی که تصادف و پیش‌آمدهایی خارج از این تحلیل‌ها، در شکل‌گرفتن موقعیت کنونی داشته‌اند، بیش‌تر توجه کرد. مثلا اگر پافشاری بسیاری از نیروهای دموکرات و ملی بر تشکیل مجلس موسسان یا خبرگان قانون اساسی نبود و همان پیش‌نویس قانون اساسی، به عنوان قانون اساسی پذیرفته می‌شد، بسیاری از نقائص نهادی و قانونی کنونی را شاهد نبودیم. البته پس از پایان جنگ و بر مبنای پتانسیل سیاسی رخداد انقلاب ۵۷، سوژه‌ای که در انقلاب شکل گرفته بود، با پیگیری نشانه‌ها و سویه‌های رخداد ۵۷، توانست گشایش دوم خرداد ۷۶ را خلق کند.

باسپاس از وقتی که در اختیار ما گذاشتید...



آدرس صفحه:
www.kanoonevahdat.ir/page/871227001.aspx