
گفتوگو کننده: روزبه کریمی؛ به نقل از شماره یِ ششم ِ نشریه یِ سرپیچ:
اشاره: محمدرضا نیکفر، روشنفکر ایرانى مقیم اروپاست اما گویا همین جا کنار ما نشسته است و اوضاع و مسائل ایران را با نگاهى دقیق دنبال مى کندز او در این سال ها درباره نسبت مفاهیم و نهادهاى سنتى و مدرن در ایران بسیار سخن گفته و بسیار نوشته است. از او درباره تحلیل انقلاب ایران از منظر تقابل سنت و مدرنیسم پرسیدیم... مصاحبه با نیکفر را با هم مى خوانیم.
به نظر شما انقلاب ۵۷ ایران بر کدام ضرورت استوار بود؟
بر هیچ ضرورتى. انقلاب ۵۷، در آن شکل مشخص شناخته شده اش، یک حادثه است. نفس حدوث ممکن است از ضرورتى اجتناب ناپذیر برخیزد، یا برنخیزد؛ حادثه اما حادثه است. حادثه هایى هستند که روایت خاصى از خود را به عنوان ضرورت جلوه گر مى کنند. در این راه زور به کار مى برند و سرمایه و ایدئولوژى. در این حال لودهنده مى شوند. تقلبى دارد صورت مى گیرد که راه مقابله با آن این است که حادثه آن چیزى خوانده شود که بوده است: سقط و تحریف ضرورت. البته حتما لازم نیست در انتقاد خود از مفهوم پرابهام «ضرورت» استفاده کنیم. در هر حال بازنمودن اینکه زور و خشونت خود را به صورت بایسته اى تاریخى جلوه مى دهد، همواره انتقاد لازم و مؤثرى است. در اینجا این تأکید را هم لازم مى دانم: «ضرورت» مفهومى است که همواره مى توان به ایدئولوژیک بودن آن شک داشت. آدم تصور مى کند، چیزى که «ضروری» است، «مقدس» است، باید به آن گردن نهاد، باید با آن همراه شد. رسیدن به یک مفهوم غیر ایدئولوژیک از «ضرورت» کار سختى است. یک چیز مسلم است و فى نفسه ضرورى: آزادى، زدن زیر «ضرورت»هاست.
گفته مى شود، انقلاب ایران پاسخى سنتى به مدرنیسم از نوع پهلوى بود، آیا جدال سنت و مدرنیته، براى توضیح ضرورت انقلاب ایران الگویى کارآمد است؟
مقابله سنت با مدرنیسم از نخستین و پایدارترین تعبیرهایى بود که از انقلاب ۵۷ پیش گذاشته شد. چارچوب نظرى این تعبیر، تئورى هاى مدرنیزاسیون رایج در دهه هاى ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بودند. بر اساس گرایشى در همین تئورى ها، شاه تشویق به انقلاب سفید شد و باز بر اساس همان دستگاه نظرى از او انتقاد شد که تند رفته است و واکنش سنتى ها را برانگیخته. قضیه بسیار پیچیده تر است. کافى است در نظر گیریم که خود جریان «سنتى» تبدیل کننده انقلاب به «انقلاب سنتى»، تا حد بسیارى محصول مدرنیزاسیون دو پهلوى بوده است. حوزه علمیه ى قم، حوزه دوران مدرنیزاسیون است و شیعه ى ایرانى معاصر، ساخته دوران پهلوى هاست. ایرانیان در دوران پهلوى از نو مسلمان شدند. به ده جاده که کشیدند، آخوند راهى آنجا شد و اهالى را از نو مسلمان کرد. رونق دین در دو دهه آخر روزگار شاه، جلوه اى از رونق سرمایه دارى است. آن چیزى که به صورت ایدئولوژى هاى به اصطلاح مبارزاتى درآمد، دیگر آن دین سنتى نبود. کلا مجموعه اى از ترانسفورماسیون هاى طبقاتى و فکرى، انقلاب بهمن را برانگیختند و شاخص آن و پیامدهایش شدند. اگر دگرگشت هاى مختلف را در نظر گیریم، از ساده نگرى مقابله سنت با مدرنیسم دست برمى داریم.
آیا اساسا انقلاب ایران انقلابى سنتى بود، و از سوى دیگر، به اعتقاد شما، مهم ترین عناصر واپس گرایانه و سنتى رژیم پهلوى چه بودند؟
انقلاب، در بود خود پدیده اى مدرن است. در سنت هیچ مفهومى وجود ندارد که سنخیتى با مفهوم جدید انقلاب داشته باشد. پس انقلاب سنتى، یا تعبیرى تناقض آمیز است، یا اینکه به کمپلکسى اشاره دارد که در آن چیزهاى نامتجانسى از دنیاى قدیم و جدید کنار هم گذاشته شده اند. فقط در حد اشاره به جنبه اى از این ناهمگونى، استفاده از عنوان «انقلاب سنتى» رواست. انقلاب، هم گسست بود، هم ادامه دهنده رسم و آیین گذشته. آنچه شما در پرسش خود به عنوان عناصر واپس گرایانه و سنتى رژیم پهلوى اسم مى برید، همان هایى هستند که رژیم کنونى را در ادامه رژیم پیشین قرار مى دهند.